تبليغاتX
شبهای بی ستاره جاده

شبهای بی ستاره جاده

براي همه آنهايي كه بي تقصيرند

روی تمام مرزها

بدون آدم ها،

دنیا

از اول هم بزرگ نبود.

وآنگاه

آغاز می کنم

تا باور کنی،

چقدر قرن ها را گریه کرد م.

وباز

سر می رسم از توو

دلم

میان خود

وباران که امشب راخیس می کند

تا دنیا را بردارم از روی آدمها

که ا ز نگاهم 

قرینه می سازد میان چشمانت

وقتی بیایی

مرا روی تمام مرزها دفن می کنی

+ نوشته شده در  84/12/03ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

نظاره

چشم

به نظاره آسمان رفته بودم ؛

گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ،

مرغان الماس پر

ستارگان زيبا و خاموش ،

تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته

به بازی افسون کاری شنا می کنند .

آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش

که تنها لبخند نوازشی است

که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ،

از راه رسيد و گل های الماس شکفتند

و قنديل زيبای پروين - که هر شب ،

دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،

آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد .

و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که

گويي يک راست به ابديت می پيوندد !

+ نوشته شده در  84/12/02ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

+ نوشته شده در  84/12/01ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

تنهایی

یک روز تمام گذشت

کسی صدایم نکرد

این همان معنای تنهاییست!!!!

+ نوشته شده در  84/12/01ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  |