تبليغاتX
شبهای بی ستاره جاده

شبهای بی ستاره جاده

براي همه آنهايي كه بي تقصيرند

من که خیلی دوستشان دارم


 برره
+ نوشته شده در  84/09/28ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

مهدی جان

بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست»
مهدي من اي انتظار من اي انتظار همه
اي انتظار گلهاي نرگس
مي دانم وقتي بيايي ديگر هيچ كس حتي پروانه ها هم دليلي براي دلتنگي نخواهد شت
آنروز كه بيايي
زانو خواهم زد و فرياد مي زنم كه مهدي زهرا خوش آمدي و ما را ببخش كه بخاطر ما دير آمدي
اما مهدي من
هر گاه آمدي با هفت اسمان دل بيا
مي خواهم بگويم دلهاي همه ما زخمي است
مي خواهم بگويم تنها مرهم دلهاي زخمي اين وادي بعد از انتظار ديدن روي توست
با دسته گلي از نرگس سر كوچه انتظار جمعه مي نشينم تا بيايي
 

نویسنده :سحر

راستی دیدی الکی اینجا را مشکی انتخاب نکردم

+ نوشته شده در  84/09/28ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

خدايا اميد دل شکستان را برسان

خدايا اميد دل شکستان را برسان
مولا، مپسند كه اشك واره سرودن و چشم به راه ماندن برايمان عادت شود.
سرور خواندن و شور ماندن را تكليف كن و معناي آن را در ژرفاي جان، بنشان.
مولا جان، از ديدار چهره نكويت بي نصيبم، از درك دولت كريمه ات محروم و نوازش دستان گرم حيدري ات را اميدواريم.
اينك در اين ناكامي بي درمان، لذت انتظار عطا كن و شوق ديدار كه اشك اين، باران رحمت است و گل خنده آن بهار طراوت است.
مولا جان، هر جمعه آمدنت را انتظار مي كشيم؛ نا خود آگاه و نا شكيب و هماره چشم به قبله دوخته ايم و گوش به بانگ آسمان داده ايم ؛ بي تاب و نا آرام.
بيا، سينه هاي زخمي و دل هاي پر درد منتظران را مرهم باش که جمله درمانِِِِِِِ درد هايي و منتظران را منتَظر.
بيا كه شكوه بهاري و واژه واژه نام مبارك تو غنچه غنچه از زيبايي و محبت را مي پراكند و هديه مي دهد.

+ نوشته شده در  84/09/28ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

سنگ صبور عزیز و سحر

سلام سنگ صبور عزیز ابتدا ورودتان را به شبهای بی ستاره جاده خوش آمد می گم همانطور که قبلا گفتم من کسانی که برام پیغام می ذارند را به عنوان کسی که به من سر زدند حساب می کنم سحر خانوم شما هم اگه دقت کنید سمت چپ وبلاگ در باره وبلاگ پایین نوشته اسم و فامیلم را نوشتم همینطور در پایان هر مطلب قسمت نویسنده اسم و فامیلم هست درسته؟ راستی سحر یه کار دیگه می خواستم بکنم بهتر بود یعنی می خواستم به اسم خودتان ثبت بشه یعنی پسورد بدم خودتون برید مدیریت وبلاک و مطلب جدید اضافه کنید حالا که دوست ندارید پس مطالب خودت را بفرست من با اسم خودتان اضافه می کنم

+ نوشته شده در  84/09/28ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

سحر

سلام گوش کن یه پیشنهاد دارم برات توپ توپ خوب اگه دوست داشتید بفهمید چیه فقط و فقط برام آف بذار بعدش من برات توضیح می دم جریان چیه بهت بگم که در مورد همون مطالبی که گفتی در مورد امام زمان داری هستش
+ نوشته شده در  84/09/26ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

دوستی

غروب

دوستي علف هرزه نباشد که برويد در خاک
دوستي( مي) نباشد که بريزيم در جام
کاش ميدانستي
دل بستن و کندن از اين بند نباشد آسان
دست من در طلب دخترکي است
که خطا ناکرده پشيمان باشد
دوستي خنده اجباري نيست
دوستي رقص صنوبرها نيست
و دل من آگاهست
و زمين سخت به خود مي لرزيد
باد بر شاخ درختان ميگفت:
با وفا همنفسي پيدا نيست !...
هر که در گوش دلم زمزمه اي سر ميداد
عشقشان عشق خياباني بود................
دوستي اشک يتيمي است که از ريشه جان مي آيد
دوستي عطرا قاقي ها نيست
چشم من خيره به ايوان بلند ابرهاست
من به دنبال تو ميگردم اي دوست
تو پيام آور شادي هايي
دوستي شايد بوسه مادر باشد وقت جان کندن طفل
دوستي شايد غم دريا باشد وقت افتادن ماهي در دام
من به دنبال تو ميگردم اي دوست
کاش مي دانستي ,کاش ميفهميدي
و به گوش همه ميگفتي تو
دوستي ما عشق ما
عشق خياباني نيست


 

+ نوشته شده در  84/09/26ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

می شناسید یانه؟ این کجا و اون!!!!!!!!!!!

مهران مدیری
+ نوشته شده در  84/09/26ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

صاحب الزمان(عج) به خاطر سحر و تمام منتظران ظهورش

از پنجره دلم كه قابي شكسته دارد صدايت مي زنم
نسيم نام تو بر لبهايم مي وزد
خيال سبزت هميشه با من است
تو اين جايي، در قاب پنجره هايي كه رو به باغ خدا باز است
دستهايت طراوت و سبزي را تكرار مي كند
از نگاهت ستاره و مهتاب مي چكد
خورشيد ذرهاي از مهرباني توست
اگر ابر مي بارد
اگر گل مي رويد
پرنده اگر مي خواند
چشمه اگر مي جوشد
رود اگر مي خروشد
براي توست
زيرا تو آن روياي صادقانهاي كه ظهورت مرهم تمام زخمهاست
تو آن قدر زلال و پاكي كه از غبار پنجره ها دلت مي گيرد
شايد پيش از آمدنت باران ببارد و آسمان، تمام كوچهها و خانهها را بشويد
اي سبز
اي بهار
اي نور
اي اميد
دستهاي مهربانت را كه از نوازش لبريز است
و نگاه روشنت را كه آئينه صداقت است
دوست مي دارم
بگو چشمهاي ما كجا مهرباني نگاه تو را مي نوشد
و دلهاي ما كي با ظهور تو آرام مي گيرد

+ نوشته شده در  84/09/24ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

صاحب الزمان(عج) به خاطر سحر و تمام منتظران ظهورش

بسمه تعالي


اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يا داعي اللهِ ورَبّانِيَّ آياتِهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يابابَ اللهِ وَدَيّانَ دينِهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يا خَليفَةَ اللهِ وَناصِرَ حَقِّهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ ياحُجّةَ اللهِ وَدَليلَ ارادَتِهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ ياتالي كِتابَ اللهِ وتَرجُمانَهُ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ في آناءِ لَيلِكَ وَاَطرافِ نَهارِكَ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يا بَقِيَّةَ اللهِ في اَرْضِهِ .

صاحب‌الزمان(عج)

نام: محمّد.
پدر: امام حسن عسكرى(ع).
مادر: نرجس
القاب: حجت ، خاتم ، صاحب الزّمان ، قائم ، منتظَر ، و از همه مشهورتر مهدى.
شكل: چون ستاره درخشان نورانى ، و داراى خالى سياه بر گونه راست .
زاد روز: شب نيمه شعبان 255 ، هنگام طلوع فجر.
زادگاه: شهر سامراء.
غيبت صغرى: از سنّ پنج سالگى به مدّت 69 سال.
نمايندگان: چهار نفر از شخصيّت هاى شيعه به نامهاى:
1 ــ ابو عمرو ، عثمان بن سعيد بن عمرو عمرى اسدى ، وكيل و نماينده پيشين امام هادى و امام عسكرى عليهما السّلام.
2 ــ فرزند او ، ابو جعفر ، محمد بن عثمان بن سعيد ، در گذشته 304.
3 ــ أبوالقاسم ، حسين بن روح بن ابى بحر نوبختى ، در گذشته 326.
4 ــ ابوالحسن على بن محمد سمرى ، در گذشته 329.
محل اقامت نامبردگان بغداد ، و كليّه امور شيعيان و خواسته ها و نامه هاى آنان به وسيله اين چهار نفر انجام و ردّ و بدل مى شد; و آرامگاه آنان نيز در بغداد مشهور است.
غيبت كبرى: با در گذشت چهارمين نماينده و سفير آن حضرت از سال 329 آغاز گرديد; و تا به هنگام فرمان الهى مبنى بر اجازه ظهور و قيام آن بزرگوار ، همچنان ادامه خواهد داشت.
نمـايندگان و وظـيفه مردم در دوران غيبت كبرى: كسيكه فقيه خويشتن دار ، مخالف هواى نفس ، و فرمانبر امر خداوند باشد ، او نماينده امام زمان است; و بر ديگران لازم است از او پيروى كنند; زيرا اينگونه افراد از طرف امام بر مردم حجّت اند ، و امام از طرف خداوند بر آنان حجت باشد.
هنگام ظهور: آنگاه كه منادى حقّ از جانب آسمان ندا دهد: حقّ با آل محمّد است. نام مهدى بر سر زبانها افتد; مردم دلباخته او شوند; و از كسى جز او سخن نگويند.
محل ظهور: مكّه معظّمه.
محل بيعت ( تعهّد مردم در پيروى از امام ): مسجدالحرام ، ميان ركن و مقام.
نشانى: فرشته اى از بالاى سر او فرياد مى زند: اين مهدى است ، او را پيروى كنيد.
يادگار أنبياء: انگشتر سليمان در انگشت او ، عصاى موسى در دستش ، و بطور خلاصه آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد.
ياران: سيصد و سيزده نفر ( به عدد اصحاب بدر ) ، افرادى باشند كه هسته مركزى زمامدارى او را تشكيل دهند; و در حقيقت كارگردانان اصلى قيام مهدى(ع) ، و كارگزاران درجه اوّل انقلاب جهانى اسلام خواهند بود كه از اطراف جهان به دور حضرتش گرد آيند.
روش حكومتى: بر اساس قرآن و سيره پيامبر(ص) و امام اميرمؤمنان(ع).
شعاع و دامنه حكومت: سراسر جهان را فرا گيرد; و زمين را از عدل و داد پر كند در حالى كه از جور و ستم پر شده باشد.
مركز حكومت: مسجد كوفه ، ــ مركز خلافت و حكومت جدّ بزرگوارش على(ع) ــ .
چگونگى پيروزى بر دشمنان: همانند پيروزى جدّ عالى مقامش پيامبر اكـرم(ص) بر كافران و مشركـان ، خداوند او را با گـروههاى منظّم هزار نفرى از فرشتگان يا سه هزار نفرى كه از آسمان فرود آمدند يا پنج هزار نفرى كه داراى نشان مخصوص بودند مدد داد; و نيز در جبهه هاى جنگ ياريش كند ، آنچنان كه مؤمنان را در حال شكست در بدر و ديگر جبهه هاى فراوان و روز تاريخى حنين يارى و پيروز فرمود و در جنگ احزاب ، رعب و وحشت در دل كفار و مشركان فرو ريخت.
مدت زمامدارى: روايات كه ـ اكثراً مربوط به اهل تسنّن است ـ در اين باره باختلاف سخن گفته ، امّا به عقيده شيعه خدا آگاه است.
وزير و معاون: عيسى(ع) از آسمان فرود آيد و به عنوان وزير با حضرتش همكارى نمايد.
بركات حكومت و رهبرى او: درهاى خير و بركت از آسمان به روى مردم گشوده شود; عمرها به درازا كشد; مردم همه در رفاه و بى نيازى بسر برند; شهرها همه بر اثر آبادانى و سرسبزى به هم پيوسته گردند ، آنچنان كه مسافران را به برداشتن توشه نيازى نخواهد بود; و اگر زنى يا زنانى تنها از مشرق به مغرب روند كسى را با آنها كارى نباشد.


بقيّة اللّه: باقيمانده خدا در زمين.
خليفة اللّه: جانشين خدا در ميان خلايق.
وجه اللّه: مظهر جمال وجلال خدا، سمت و سوى الهى كه اولياى حق رو به او دارند.
باب اللّه: دروازه همه معارف الهى، درى كه خدا جويان براى ورود به ساحت قدس الهى، قصدش مى كنند.
داعى اللّه: دعوت كننده الهى، فرا خواننده مردم به سوى خدا، منادى راستين هدايت الى اللّه.

سبيل اللّه: راه خدا، كه هركس سلوكش را جز در راستاى آن قرار دهد سر انجامى جز هلاكت نخواهد داشت.
ولى اللّه: سر سپرده به ولايت خدا و حامل ولايت الهى، دوست خدا.
حجة اللّه: حجّت خدا، برهان پروردگار، آن كس كه براى هدايتِ در دنيا، و حسابِ در آخرت به او احتجاج مى كنند.
نور اللّه: نور خاموشى ناپذير خدا، ظاهر كننده همه معارف و حقايق توحيدى، مايه هدايت رهجويان.
عين اللّه: ديده بيدار خدا در ميان خلق، ديدبان هستى، چشم خدا در مراقبت كردار بندگان.
سلالة النّبوّة: فرزند نبوّت، باقيمانده نسل پيامبران.
خاتم الاوصياء: پايان بخش سلسله امامت، آخرين جانشين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم).
علم الهدى: پرچم هدايت، رايت هميشه افراشته در راه اللّه، نشان مسير حقيقت.
سفينة النّجاة: كشتى نجات، وسيله رهايى از غرقاب ضلالت، سفينه رستگارى.
عين الحيوة: چشمه زندگى، منبع حيات حقيقى.
القائم المنتظر: قيام كننده مورد انتظار، انقلابى بى نظيرى كه همه صالحان چشم انتظار قيام جهانى اويند.
العدل المشتهر: عدالت مشهور، تحقق بخش عدالت موعود.
السيف الشاهر: شمشير كشيده حق، شمشير از نيام بر آمده در اقامه عدل و داد.
القمر الزّاهر: ماه درخشان، ماهتاب دلفروز شبهاى سياه فتنه و جور.
شمس الظلاّم: خورشيد آسمان هستى ظلمت گرفتگان، مهر تابنده در ظلمات زمين.
ربيع الأنام: بهار مردمان، سر فصل شكوفايى انسان، فصل اعتدال خلايق.
نضرة الأيّام: طراوت روزگار، شادابى زمان، سرّ سرسبزى دوباره تاريخ.
الدين المأثور: تجسّم دين، تجسيد آيين بر جاى مانده از آثار پيامبران، خودِ دين، كيان آيين، روح مذهب.
الكتاب المسطور: قرآن مجسّم، كتاب نوشته شده با قلم تكوين، معجزه پيامبر در هيئت بشرى.
صاحب الأمر: دارنده ولايت امر الهى، صاحب فرمان و اختياردار شريعت.
صاحب الزمان: اختيار دارِ زمانه، فرمانده كل هستى به اذن حق.
مطهّر الأرض: تطهير كننده زمين كه مسجد خداست، از بين برنده پليدى و ناپاكى از بسيط خاك.
ناشر العدل: برپا دارنده عدالت، بر افرازنده پرچم عدل و داد در سراسر گيتى.
مهدى الامم: هدايتگر همه امّت ها، راه يافته راهنماى همه طوايف بشريت.
جامع الكَلِم: گردآورنده همه كلمه ها بر اساس كلمه توحيد، وحدت بخش همه صفها.
ناصر حق اللّه: ياريگر حقِ خدا، ياورِ حقيقت.
دليل ارادة اللّه: راهنماى مردم به سوى مقاصد الهى، راه بلد و راهبر انسانها در راستاى اراده خداوند.
الثائر بأمر اللّه: قيام كننده به دستور الهى، بر انگيخته به فرمان پروردگار، شورنده بر غير خدا به امر خدا.
محيى المؤمنين: احياگر مؤمنان، حياتبخش دلهاى اهل ايمان.
مبير الكافرين: نابود كننده كافران، درهم شكننده كاخ كفر، هلاك كننده كفار.
معزّ المؤمنين: عزّت بخش مؤمنان، ارزش دهنده اهل ايمان.
مذلّ الكافرين: خوار كننده كافران، درهم شكننده جبروتِ كفر پيشگان.
منجى المستضعفين: نجات دهنده مستضعفان، رهايى بخش استضعاف كشيدگان.
سيف اللّه الّذى لاينبو: شمشير قهر خدا كه كندى نپذيرد.
ميثاق اللّه الّذى أخذه: پيمان بندگى خدا كه از بندگان گرفته شده.
مدار الدهر: مدار روزگار، محور گردونه وجود، مركز پيدايش زمان.
ناموس العصر: نگهدارنده زمان، كيان هستى دوران.
كلمة اللّه التامه: كلمه تامّه خداوند، حجّت بالغه الهى.
تالى كتاب اللّه: تلاوت كننده كتاب خدا، قارى آيات كريمه قرآن.
وعداللّه الّذى ضمنه: وعده ضمانت شده خدا، پيمان تخلّف ناپذير الهى.
رحمة اللّه الواسعة: رحمت بى پايان خدا، لطف و رحمت بى كرانه پروردگار رحمت گسترده حق.
حافظ اسرار رب العالمين: نگهبان اسرار پروردگار، حافظ رازهاى ربوبى.
معدن العلوم النبويّه: گنجينه دانش هاى پيامبرى ـ خزانه معارف نبوى.
نظام الدين: نظام بخش دين.
يعسوب المتقين: پيشواى متقين.
معزّ الاولياء: عزت بخش ياران.
مذلّ الأعداء: خوار كننده دشمنان.
وارث الانبياء: ميراث بر پيامبران.
نور ابصار الورى: نور ديدگان خلايق.
الوتر الموتور: خونخواه شهيدان.
كاشف البلوى: بر طرف كننده بلاها.
المعد لقطع دابر الظلمه: مهيّا شده براى ريشه كن كردن ظالمان.
المنتظر لاقامة الأمت و العوج: مورد انتظار براى از بين بردن كژيها و نادرستى ها.
المترجى لازالة الجور و العدوان: مورد آرزو براى بر طرف كردن ستم و تجاوز.
المدّخّر لتجديد الفرائض و السنن: ذخيره شده براى تجديد واجبات و سنن الهى.
المؤمّل لاِحياء الكتاب وحدوده: مورد اميد براى زنده ساختن دوباره قرآن و حدود آن.
جامع الكلمة على التقوى: گرد آورنده مردم بر اساس تقوى.
السبب المتصل بين الأرض و السماء: واسطه بين آسمان و زمين، كانال رحمت حق بر خلق.
صاحب يوم الفتح و ناشرراية الهدى: صاحب روز پيروزى و بر افرازنده پرچم هدايت.
مؤلف شمل الصلاح و الرضا: الفت دهنده دلها بر اساس رضايت و درستكارى.
الطالب بدم المقتول بكربلا: خونخواه شهيد كربلا.
المنصور على من اعتدى عليه وافترى: يارى شده عليه دشمنان وافترا زنندگان.
المضطرّ الّذى يجاب اذا دعى: پريشان و درمانده اى كه چون دعا كند دعايش مستجاب شود.

+ نوشته شده در  84/09/24ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

از طرف محمد رومانیستا

به تو مي انديشم
به تو اي مظهر من
به تو اي آيت ناز
به تو کز حال دلم بي خبري
به تو کز گريه ي من مي خندي به نگون بختي خود
به دل ساده ي خويش
به وفاي خود وبي مهري تو
ياد آن روز که به من ميگفتي
عهد وپيمان ميان من وتو همچنان روح مسيح
ره به سوي ابديت دارد.
+ نوشته شده در  84/09/24ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

تقدیم به تو

تقدیم به تو

+ نوشته شده در  84/09/24ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

یه ابتکار جدید می خوام از امروز عکس بگروند کامپیوترا را بذارم تو وبلاگ از خودم شروع می کنم

+ نوشته شده در  84/09/24ساعت 7:23 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

تقدیم به عاشقانش

امام رضا
+ نوشته شده در  84/09/23ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

تقدیم به تو

چشم که می گشایی، خورشید، اجازه ی طلوع می گیرد. روز آغاز می شود. جهان، زندگی از سر می گیرد. لبخند که می زنی، هوا پر می شود از واژه واژه عشق. غنچه های یاس از لمس پاک دستانت حس شکفتن می کنند. آسمان، رنگ می گیرد از زلال نگاه آبی ات. حرف که می زنی، آب، روشنی می گیرد از عطر کلامت. نگاهم که می کنی، غرق می شوم در حس ناب لحظه های آسمانی بودنت. نفس که می کشی، بوی عید می پیچد توی خانه. مهر، در حس پاک نگاهت معنا می گیرد و بهشت، گوشه ای از حریم امن آغوش توست.
شب، فرو می افتد از آنسوی سیاهی چشمانت. آسمان و شب و شکفتن را نذر مهتاب رویت کرده ام. نذر آن لحظه ای که حریر نگاهت روی پرده ی شب پل ستاره می زند. و آب و آینه پر می شود از لحظه های جبروتی با تو بودن. سپیده دمان از پس دیوارهای تو در توی سیاهی، نور، تمنا می کند که از دریچه ی چشمان روشنت بیرون بیاید. بهار از دست های مهربان تو می تراود و باران از لبخند تو هستی می گیرد...
از کدام ستاره آمدی؟... راه کدام آسمان را گم کردی که گذارت به زمین افتاد؟... توی ذهن خسته ی من دنبال چه می گشتی که خانه کردی در سکوت لحظه هایم؟...
روح بی قرارم، دیرزمانی ست که زیر سایه سار چشمانت آرام می گیرد و ثانیه ها در حرمت پاک نگاهت رنگ آرامش دارند. بهار، بودن توست. لحظه ها غرق در حضور دست هایت رنگ عشق می گیرند. رنگ ارغوانی شکوه. و درختان سیب به اجازه ی لبخند تو شکوفه می کنند.
بیا... برایت سیب آورده ام... سیب سرخ عاشقی...

+ نوشته شده در  84/09/23ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

خوش آمدید

سلام

با تمام وجود ورود دو دوست عزیز از خانواده سنگ صبور خانواده

 سبز خانمای با مرام سحر از یاسوج و لیلا خانوم از اهواز را خوش

 آمد می گم امیدوارم اگه قابل دونستند یه کمک برای بهتر شدن این

 بلاگ به داداششون بکنن ممنون می شم

خوش آمدید قدم رنجه فرمودید عزیزان

 

+ نوشته شده در  84/09/23ساعت 7:29 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

سحر

سلام ممنونم که به من سر زدید توش موندم اون سحر را که می شناسم نکنه سحر خودتی انگلیسی نوشتی اون یکی سحر انگلیسیه را می گم ممنونم از لطف هر دوتون اگه دو تا سحرید
+ نوشته شده در  84/09/22ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

امروز

امروز اومدم که به اون عزیزانی که به وبلاگ من سر می زنن تشکر کنم

و بگم که من هر روز به اینجا میام و نظراتتون را می بینم اگه پیشنهادی

یا انتقادی دارید من در خدمتم ممنونم که ما را قابل دونستید

+ نوشته شده در  84/09/20ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

نمی دانم تو به من بگو

نمي دانم دلم گم شده يا اوني که دل به او سپردم!

نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.

نمي دانم اعتماد بي جا کردم يا بي جا به من اعتماد کردند.

نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.

نمي دانم من در حق عشقمان خيانت کردم يا او. او قدر ندانست يا من, نمي دانم.....
 
نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.

نمي دانم چرا وقتيکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نيست.


نمي دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنيا ببريم يا دنيا رو داد تا دل بکنيم


 هنوزنمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او.

تحمل جاي خاليش توي تک تک لحظه ها سخت تر است يا...

نمي دانم شکستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شکستن قلبم.

نمي دانم تو به من "عشق" را آموختي يا مي خواهي "نفرت" را يادم بدهي.

نمي دانم که بگويم: "چرا آمدي؟" يا بپرسم که: "چرا رفتي؟"

من نمي دانم, تو به من بگو..........



+ نوشته شده در  84/09/09ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

تقدیم به خوشگلترین دختر دنیا ای وای ببخشید خوشبخت ترین دختر دنیا

                اگه....

روی دیوار اتاقم اگه پنجره ندارم

اگه باید تا همیشه هی مثه ابرا ببارم

                    اگه رنگ آسمونم جای آبی رنگ دوده                                                   

                      اگه سبزی تن من پر غنچه کبوده

اگه شولای تن من همیشه رنگ سیاهه

   اگه شونه نحیفم زخمی بار گناهه

                         من یه بغضم تو یه تسکین من کویرم و تو دریا

                           تو بمون با من عاشق تو بمون مثل یه رویا

اگه هیزم جای گرما  رو تنم زخمی نشونده  

  اگه پیچ جاده  پا رو  به یه بیراهه کشونده     

                  اگه آرزوی درمون دیگه ناممکن و دوره 

                  اگه چشمای عدالت گاهی تاره گاهی کوره   

 اگه شونه مون خمیده زیر بار حرف زوره  

 اگه سر تا سر دنیا پر راه  بی عبوره 

                          من یه بغضم تو یه تسکین من کویرم و تو دریا

                             تو بمون با من عاشق تو بمون مثل یه رویا

+ نوشته شده در  84/09/07ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

دعا

+ نوشته شده در  84/09/06ساعت 6:54 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

می بارد.آسمان غمبار این شهر می بارد تقدیم به کسی که مرا به چنین روزی گرفتار کرد

می بارد.آسمان دلم را می گویم دیریست که می بارد از آن وقتی که رفتی ..

برای تو و به یاد تو می بارد

امشب پرم از یاد تو..یادت رهایم نمی کند از وقتی که تو رفتی یادت تنها مرهم این دل غمگین است

یادت با من است و تو با که........

کاش بودی ..کنار من و برای من

کاش آن نگاه پاک و معصومت را دوباره می دیدم...همان نگاه  که دلم را ربود

نفهمیدم کی اسیر آن نگاه شدم و ترسیدم از این که راز دلم بر ملا شود از این که بفهمی  من عاشق شدم

نگاهم را از نگاهت دزدیدم و از تو گریختم .....و تو این را به حساب غرورم گذاشتی

کاش می فهیدی آنچه در دلم بود کاش می دانستی تا اینچنین غمگین نباشم

او هم تو را می خواست .این را همه می دانستند پس چرا هیچ کس درد مرا نفهمید

او به تو نزدیک می شد و من می گریختم. او با تو و در کنار تو و من دور از تو

کاش هیچ وقت نمی دیدم ..نگاهت را خیره به او ......

دروغ بود آن نگاه از آن من بود پس من چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شکستم و خرد شد و باز هیچ کس با خبر نشد جز چشمانم که می بارید

همه می گفتند تواو را نمی خواهی ...می گفتند او خودش را به تو تحمیل کرده و من چقدر خوشحال

آری خوشحال بودم آن نگاه نمی توانست صاحب دیگری داشته باشد

و سرانجام همان شد که همه می گفتند او را ترک کردی

دوباره گریختم دوباره از نگاهت فرار کردم  و باز تو خودخواهم پنداشتی

کاش آنچه زبانم نمی گفت در چشمانم می دیدی . کاش...

یادت هست آن روز بعد از مدت ها می دیدمت.وقتی در پله ها تو را دیدم کاش آن پله ها تا ابد ادامه داشت

مثل همیشه سرم را پایین گرفتم ..تو از آن بالا داشتی مرا می دیدی ...تو منتظر بودی

می خواستی سلام کنی ولی من باز...

از کنارت گذاشتم ....ترسیدم صدایم بلرزد و ...

چندی بود ساکت بودی و مغموم ...همه می گفتند عاشقی.ولی تو نیز سکوت کردی و چیزی نگفتی

و سرانجام روز جدایی شد..آسمان هم می بارید او هم غمم را فهمیده بود

کنار پله ایستادم.تو آمدی و از پله ها گذشتی و خندان پا به کوچه گذاشتی تو می خندیدی و من زار می زدم و

 رفتنت را می نگریستم.

می بارد.آسمان دلم را میگویم .دیرست که برای تو می بارد...

 

+ نوشته شده در  84/09/05ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

شبی

شبی ازپشت یک تنهایی  نمناک وبارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلو فر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزو هایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی ان چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود اخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را    

به روی اشکی از جنس غروب ساکت ونا رنجی خورشید واكردم

نمی دانم چرا رفتی.. نمیدانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا* تا کی*برای چه *ولی رفتی

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید 

و بعد از رفتنت یک قلب در یا یی ترک بر داشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت                                                              

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

وبعد ازرفتن تو اسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار.. کسی حس کرد من بی تو..

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

وبعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد.

کسی فهمید تو نام من را از یاد خواهی برد

و من با ان که می دانم تو هرگزیاد من را با عبور خود نخواهی برد...........

هنوز اشفته ی چشمان زیبای تو ام بر گرد...

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفا یی ها

بگو در راه عشق و انتخواب ان خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت وتردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ وسرد است.

ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم طاقت پروانگیمان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم

 

+ نوشته شده در  84/09/05ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

اشکهای بی تاب من

 اشکهای بی تاب من

دانه به دانه بر روی گونه هايم می غلتند


و هيچ کس نيست که ...

 

تو هم نيستی ... چون هميشه ...


و اين منم که چون هميشه در تنهايی محض خود


در پی ساحلی برای دريای اشکهايم می گردم ...


می دانی که ...


مدتهاست سراغی از اتاقک کوچک خياليمان نگرفته ای ...


خيلی وقت است که نمی گويی شب را در انتظارم بمان تا ...


ديگر نمی گويی ... هيچ نمی گويی ...


من غصه دارم  ...


غصه دار مرگ تمامی حرفايی که سالهاست به زبان آورده نمی شود ...


حرفايی که به قول تو بايد وقتهايی به زبان آورده شود ...


من زنده هستم ...


من با مرور خاطراتی از يک فصل خزان زده پاييزی زندگی می کنم ...


فصلی که بهار خواندمش ... بهار رشد يک پسر چشمان سياه ...


چند شبی ايست که دستهايم


به سوی همان مهربان مطلق هميشگی دراز شده است ...


التماسم را به آسمان کسی نديد جز ستاره حاجت  ...


می دانی بهترين


اين پسرک بی چيز و فقير


جز سوگندی محکم بخاطر دوست داشتن و خوشبخت کردنت


چيزی در طبق اخلاص ندارد ...


و دعايی که تنها و تنها برای تو و آنچه پيش رويت باشد ...


خداوندا ...


باز هم شب شده ... شبی خالی از هر ستاره حاجتی ...


دوباره من هستم و آسمانی پر از خجالت ...


ستاره ها همه گم گشته اند ...


شب است ... شب سکوت مطلق ...


و من که ...!

+ نوشته شده در  84/09/05ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

ما که رفتیم

 

ما که رفتیم

 

مــا کـه رفتــیم ولــی یــادت بـاشه دیــوونه بودیم

واســـه تو یه عمر اسیر تو کنج این خونه بودیم

 

ما که رفتیم تو بمون بـا هرکی که دوســش داری

با اونی که پنهونی سر روی شونه اش می ذاری

 

مــا کـه رفــتــیم ولی ایــن رسـم وفــاداری نــبـود

قــصه چــشمای تــو واســه مــا تکــراری نــبـود

 

مـا که رفــتیـم ولی خـوب مـوندی سـر قول و قرار

خـــــوب رهــا کـــردی دســامـو تــوی اول بـــهــار

 

مـــا کــه رفــتیم حالا تــو می مـونی و عشق جـدید

مــی دونــم چـند روز دیــگه مـی شنــوم جدا شدید

 

مــا کــه رفـتیم ولـی مـزد دستــای مــا ایـن نـبـود

دل مــا لایــق ایـنکــه بــنـدازیــش زمـــین نـبــود

 

مــا کــه رفــتیم ولی چشم تو عـجب نـگاهی داشت

جمــله های پــر عشق تــو چــه وعده هائی داشت

 

مــا کــه رفتــیم ولیــکن قــدر تـــو دونــسته بودیم

بــیشتــرم خــواستــه بــودیم ولــی نـتونسته بودیم

 

مــا کــه رفــتیــم تــو بــرو دل بــده دست دیــگری

بــه قــول حــافــظ مــا هـم داریـم یه یــار ســــفری

 

مـــا کــه رفــتیم تــو بشــین زیــر نگـاه عــاشقـش

آرزوم ایــنــــه فــقــط تــلــف نــشــه دقـــایــقـــش

 

مــا کــه رفــتــیـم تــو بــرو دنــبال طــالع خــودت

بــبیــنم کـــه ســال دیــگــه کـــی مـــی یـاد تولدت

 

ما کـه رفــتیم تــو بــمون بــا اونکـه از راه اومده

اون کــه بــا اومــدنــش خــنجر بــه قلــب من زده

 

مـــا کــه رفــتیم دیــگه دل نــدیم بــه عشق کاغذی

لااقـــل مــی اومــدی پــیشــم واســه خــدافــظــــی

 

+ نوشته شده در  84/09/05ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

برای مینا و مهدی عزیز

باشه موافقم
+ نوشته شده در  84/09/04ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

مناجات

خدايا می خوام با تو حرف بزنم ...

خدايا می دونم اون زمانی که من غرق گناه بودم ، اون زمانی که پنجره ی غبار گرفته ی دل منو می ديدی ، به فرشته هات می گفتی که اون روزی بر می گرده ... و مثل يه مادر مهربون چشم براه بودی که من از کمرکش تاريک و سياه کوچه ی معصيت رد بشم و به سوی تو بيام ...

حالا، خدايا من در اين شبهای عزيز و به لطف رد خونين نماز نا تموم علی (ع) به سوی تو اومدم ، جلوی تو زانو زدم ، واز تو طلب مغفرت می کنم ...

خدايا تو رو به صاحب همين شبها قسم می دم که از تقصيرات من بگذر و کمکم کن تا بتونم اين غبار رو از پنجره ی دلم پاک کنم ،

خدايا دستمو بگير تا من هم با يه يا علی از اول شروع کنم .. می دونم اون قدر مهربون و بخشنده هستی که منو ببخشی .. پس ............

يا علی ...

+ نوشته شده در  84/09/04ساعت 6:24 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

چرا کسی مرا نمی بیند

چرا كسي به تحمل من، صبرم، احساسم توهين نمي كند،

چرا كسي مرا نمي بيند !

 

ببين مرا، من از تو گريزان نيستم،
من خانه ام را گم كرده ام،

چرا كسي هق هق هاي بي امانم را نمي شنود،

چرا كسي شادي هاي كودكانه ام را بازي نمي دهد،


چه كسي بود كه شعرهايم را دزديد،

كه بود كه سقف خانه ام را برداشت،

من صداي زوزه باد را مي شنوم ....

به من بگو، به من بگو كدام جمله اين زندگي را فراموش كرده ام !

بگو كه عقوبت كدامين جسارت را مي دهم،

كه اين چينين به ويرانگي ام مي نگري ......

زندگي مسلوب من در كدام دهشه اين تاريخ بي ازل پرسه مي زند،

در كدام آسمان كه از صور اسرافيل تا بانگ جبرئيل را ضجه مي زنند،

در كدام قرن از تاريكي به سر مي بريم كه روشنايي چنين گوشه اين چهار ديوار گلي كز كرده است،

در كدام واقعه ايم! كه نگاه عرشيان را چينين مات و مبهوت خود كرده ايم،

چه سكوت مرموزي دارد اين تاريكي بي ستاره و چه طلوع نحسي مي كند اين جغد پر زرق و برق شب .... ،

كاش منجم اين بخش از تاريخ را كمي كمرنگ تر مي نگاشت ....

مدتهاست كه خانه دلم را ترك كرده اي،

اما رد پايت چنان مي نمايد،

كه انگار هم اكنون از اينجا گذر كرده اي،

تو،
به آرامي نسيم شبهاي پائيز آمدي و به تنهائيم سلام گفتي،
و
مثل سرماي موزي زمستان،

بي محابا و بي هيچ انديشه اي،

از كنارم گذر كردي ..................

تو
نفهميدي
كه من چه تنهايم،

آنقدر تنها كه رد پاهايت پاتق ولگردي هاي شبانه من است،

آنقدر تنها كه دستم به خون تمام اين دست نوشته ها آلودست.

كاش آن شب هيچ وقت جواب سلامت را نداده بودم،

كاش آن شب من كنار شومينه نشسته بودم ................

 

+ نوشته شده در  84/09/03ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

غروب

 
+ نوشته شده در  84/09/03ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

شبهای بی ستاره جاده

+ نوشته شده در  84/09/02ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط ارسلان محمدی  | 

آهنگ های جدید بابک فراهانی

+ نوشته شده در  84/09/02ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط ارسلان محمدی  |